حاميان سيد محمد خاتمي كه معمولا به انجام تبليغات پوپوليستي و مطرح كردن دروغهاي شاخدار شهره هستند، پس از حضور خاتمي در راهپيمايي 22 بهمن كه مثل ساير مسئولان و شخصيت هاي سابق و كنوني صورت گرفت، مثل هميشه تلاش كردند با خبرسازي و غلوگويي، او را اولا محبوب و ثانيا مظلوم جلوه دهند.
حكايت واقعيتهاي حضور خاتمي در راهپيمايي 22 را از قول دو وبلاگ نويس نقل مي كنم تا سيه روي شود هر كه در او غش باشد...
* وبلاگ روزنامهنگار مسلمان (مرتضي مصباحراد):
آقای خاتمی امروز صبح در راهپیمایی ۲۲ بهمن حضور پیدا کردید و من نیز تا آخرین لحظه که با ماشینتان دفتر اداره پست را که برای استراحت در آن حضور پیدا کرده بودید را ترک کردید در کنار شما بودم و این حضور شما برای دفاع از انقلاب اسلامی ایران در مقابل غربی ها و دشمنان خوب بود.
اما سوالی از شما دارم دوستان شما در سایت هایی که در حمایت از شما راه اندازی کرده اند نوشتند که برخی با چوب قصد حمله به شما را داشتند و احمدی نژادی هم بودند.
با شناختی که از این دوستان شما دارم آنها اگر عکسی را در تخریب احمدی نژاد داشته باشند حتما رو میکنند اما چرا در مطلبی که در سایت یاری نوشته شد عکسی از چوب بدستان نیست یا در مطلب گزارش تصویری سایت بنیاد باران هیچ عکسی نیست که نشان دهد در پشت سر شما و یا حتی کنار یا جلوی شما چوبی به هوا رفته باشد.
راستی آقای خاتمی تصور نمیکردم اینقدر قدرت شیرین باشد که حاميانتان برای دست یافتن به آن به هر دروغی متوسل شوند.
سایت بنیاد باران که برای شما است نوشته است: شما همراهانتان را نگه داشتید تا گوش به حرف مادر شهید بسپارید اما دروغ گفتن که شاخ دم ندارد، من تمام لحظه همراهتان بودم و هرگز از شما و همراهانتان جدا نشدم و چنین چیزی رخ نداد چراکه فشار جمعیت در خیابان آزادی آنقدر زیاد بود که خود شما برای رهایی از جمعیت البته طرفدارانتان و یا مخالفانتان نبودند، اول به دانشگاه شریف پناه بردید و بعد از آن به دفتر اداره پست رفتيد تا خستگي پاسخ به مردمي كه ندادي را در كنيد.
تنها در خیابان حبیب الهی بود که خانمی مسن که هرگز ادعای مادر شهید بودن نداشت از شما وقت خواست تا مشکلش را بگوید و شما او را به همراهانتان پاس دادید و هرگز جواب او را ندادید.
شما اگر مردمي هستيد چرا محافظانتان ميان شما و مردم حاضر در صحنه راهپيمايي البته نه حاميانتان و نه مخالفانتان، حلقه دفاعي تشكيل دادند تا شما با آزادي بيشتري قدم بزنيد و تن مردم به تنتان نخورد.
چرا محافظانتان كه تنها وظيفه حفاظت را دارند در بيرون اداره پست در ميان مردم چو انداختند كه به جانتان آن هم با چوب سوء قصد شده و براي همين به اداره پست پناه برديد.
آقاي خاتمي چرا محافظانتان در جمع مردم احمدي نژاد را كه با ماشين رفت را مسخره ميكردند و اداي دست دادن او با مردم را اجرا ميكردند.
و آقاي خاتمي مطمئن باشيد شما به تخريب از سوي اصولگرايان نياز نداريد تا شكست بخوريد، رفتار حاميانتان براي نشان دادن واقعيت در چشم مردم كفايت ميكند؛ چراكه مردم نه كورند نه كر و نه لال.
لذا هيچ كس آنجا چماق بدست نديد ولي همه ديدند كه آن سيل عظيمي كه ميگويند موافق شما بودند و در حمايت شما شعار ميدهند تنها همراهانتان و اعضای بنیاد باران یعنی عکاس و تصویر بردارانتان بودند كه سعي داشتند با فرياد زدن باعث شوند تا صداي"احمدي احمدي حمايتت ميكنيم" و " مرگ بر منافق" و صداي آن خانمي كه بچهاش به خاطر شما در جوب آب افتاد و اشك ميريخت به گوش شما نرسد.
اما لنگه كفش آن خانم به شما رسيد لنگه كفشي كه دهان براي فرياد مشكل صاحبش نداشت اما معاني بسياري داشت.
در آخر هر چه ميگذرد اعتماد و اعتقادم به پاكي و صداقت احمدي نژاد بيشتر از روز قبل ميشود...
* وبلاگ سياهمشق (ثمانه اكوان):
اصلا فکرش رو هم نمیکردم که یکدفعه خاتمی از وسط جمعیت راهپیمایان سر در بیاره . یه صدایی پشت سرم گفت خاتمی ،خاتمی ! وقتی برگشتم ،جمعیت زیادی همراه با خاتمی از طرف تقاطع یادگار امام و آزادی به سمت دانشگاه شریف اومدند. اولش وقتی مردم خاتمی رو میدیدند با موبایل شروع به عکس گرفتن میکردند ولی یه تعدادی از همراهان خاتمی شروع کردند به فریاد زدن شعار "خاتمی پاینده ،رییس جمهور آینده" که این شعار مردم رو عصبانی کرد و عدهای به سمت خاتمی رفتند و شعار دادند "مرگ بر منافق ،مرگ بر ضد ولایت فقیه" دوربین رو درآوردم و تو همون هیر و ویری شروع کردم به فیلمبرداری کردن . انقدر زیر دست و پا اینطرف و اونطرف افتادم که تو فیلم دوربین هم معلومه انگار زلزله اومده !مردم با هجومشون خاتمی رو به طرف در دانشگاه شریف بردند و دوباره برگردوندن سمت مسیر . صدای شعارهای مرگ بر منافق و مرگ بر ضد ولایت فقیه کم نمیشد . از اونطرف هم عده دیگهای فریاد میزدند زنده باد خاتمی ،زنده باد خاتمی .
خوب! من از اون آدمهایی نیستم که به خاطر اینکه فردی سلایق و تفکراتش با من فرق داره برم بهش بگم مرگ بر تو ! به خاطر همین هم از کار این افراد ناراحت شدم . اما پشت سر من خانمی لب جدول ایستاده بود که به زور دست بچه شش یا هفت سالهشو تو دست گرفته بود و دنبال خاتمی میدوید و بعد که به همراهان خاتمی نرسید ،لنگه کفش سمتشون پرت کرد و گفت : خائن !مرگ بر منافق !
بچه ترسیده بود و گریه میکرد. مادر دستش رو محکمتر گرفت و گفت: ببین !ببین این آدم خائنه. منافق، منافق!
همراهان خاتمی هر طور بود بردنش سمت طرشت و از مردم دورش کردند. فکر نمی کردم سایت یاری نیوز از این رفتار مردم خبری بده ولی از مردم به عنوان چماق به دستان احمدینژاد یاد کرده بود که به نظرم اصلا کار اخلاقیای نیست ...
خيلي جاها شنيده ايم كه مي گويند: چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است ...
داشتم به اين فكر ميكردم كه اگر اين حرف -كه معلوم نيست از كجا آمده- را قبول كنيم، پس با اين روايت چه كنيم؟
حضرت امام حسن مجتبي(ع) مي فرمايد: «شبي مادرم را ديدم كه تا نزديكي هاي سحر مشغول نماز و دعا بود. من در بستر بودم و مي شنيدم كه او براي آشنايان و همسايگان دعا مي كرد و يك يك آنها را نام مي برد. اما هر چه گوش كردم هيچ دعايي براي خود نكرد.
سحر كه شد پرسيدم مادر! چرا براي خود دعا نكردي؟ فرمود: يا بني، الجار ثم الدار
پسرم، اول همسايه، بعد خانه
برداشت اول/ غربت ...
علامه دوانی مرحوم شده بودند. تلویزیون داشت مراسم تشییع پیکر ایشان را نشان می داد؛ آنزمان فضای سیاسی کشور بشدت سنگین شده بود . در اوج تقابل و رویارویی کشور با "یکپارچه ترین صف دشمنان پس از انقلاب" و در حالی که دشمن در مرزها به خود آرایش نظامی گرفته بود و در اوج "بزرگترین مبارزه سیاسی پس از انقلاب" با جهان استکبار در بحث هسته ای که کشور نیاز مبرمی به ارسال نشانه های اقتدار و وحدت و یکپارچگی ملی به خارج از مرزها داشت ، بخاطر قیمت گوجه فرنگی شدیدترین توهین ها و جوسازی ها علیه منتخب مردم در حال عملیاتی شدن بود.
مجلس نیز به انحاء مختلف از ناکارآمدی دولت سخن می گفت، کار به جایی رسیده بود که حتی برای تغییر ساعت بانک ها و ساعت رسمی کشور و ...، ساعتها صرف گذراندن قانون در برابر تصمیم دولت می شد. نخبگان و دلسوزان انقلابی نیز در برابر این هجمه ها یا به انفعال افتاده بودند یا به سکوت...
در حالی که تلویزیون داشت مراسم تشییع پیکر مرحوم دوانی را نشان می داد؛ به دکتر احمدينژاد گفتم: آقای دکتر شنیدید آقای دوانی قبل از فوتشان و بخاطر موضع گیری برخی از اعضا خانواده شان چه مکتوبی نوشته اند. گفت: نه من ندیده ام. گفتم آقای دوانی نوشته اند: به احمدی نژاد بگویید گمان نکند که تنها و غریب است و ...
هنوز کلامم تمام نشده بود که دیدم دکتر با آنهمه غرورش سرش را به پایین انداخت و در حالی که نامه های روی میز را جابه جا می کرد و می خواست از من پنهان کند، قطرات اشک از چشمانش جاری شد. کلامم را خوردم و سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد...
در دلم می گفتم که حتما این اشک های دکتر بخاطر فشار زیادی است که بر دوش خود احساس می کند و لابد دل او از این همه بی انصافی دوستان قدیمی و دشمنان کنونی گرفته است...
دکتر سرش را بالا آورد و گفت: ما چطور می توانیم بیش از هزار سال غریبی و تنهایی و فشار بر روی مولایمان را حتی برای لحظه ای تصور کنیم. خدا یک قطره ای از آن اقیانوس بیکران غربت ها و فشارهایی که امام زمانمان بصورت مستمر از دست دوستان و دشمنان می کشد، به ما هم می چشاند تا ما هم ذره ای غربت و تنهایی امام زمانمان را درک کنیم...
نمهای اشک هنوز از چشمان دکتر جاری بود و من در دل به افقی که او چشم دوخته بود حسرت می خوردم...
برداشت دوم: پله پله تا ثریا ...
حدوداً 10 شب بود. وقتی چهره نگران آقای نجار وزیر دفاع را دیدم، احساس کردم اوضاع خیلی هم طبیعی نیست. نماینده نیروهای نظامی کشور طبق عرف همکیشان خود آدمی است جدی و کمتر خوشحالی یا غم در چهره اش نمایان.
حوالی ساعت 11 شب که شد، چراغهای سالن روشن شد و آقای رنجبران و خبرنگاران دیگر را در سالن دیدم. مطمئن شدم حتماً خبرهای مهمی در حال وقوع است.
آقای نجار زودتر آمدند پایین و تبریک گفتند برخلاف عرف نظامیشان چهره شان سرشار از خوشحالی و شور بود. تبریکی به دوستان گفتند و بیان کردند که ماهواره با موفقیت در مدار قرار گرفت . دیشب از آن روزهایی بود که دکتر نیز خیلی خیلی خوشحال بود. قرار بود بخاطر کسب چنین افتخاری رئیس جمهور با مردم سخن بگویند.
دوربین ها روشن شد و ...
برداشت سوم: حواشی سخنان رئيسجمهور (نقل به مضمون)
* دكتر احمدينژاد به آقای آقاتهرانی و آقای نجار اشاره کرد که کنارش بایستند و خودش در وسط ایستاد. بعد به آقای آقاتهرانی و خودش و آقای نجار اشاره کرد و گفت می خواهم همه دنیا ببینند که در این کشور به فضل خدا و عنایت امام زمان، روحانیون و دانشگاهیان و نظامیان دارند در کنار هم ایران عزیز را به اوج عزت می رسانند.
* دکتر در صحبت های خود گفت الان که لحظه پرتاب موشک بود در ارتباطی که با آنجا داشتیم شور و حال خاصی بین دانشمندان و جوانان مان برپا بود. فریادهای مداوم الله اکبر و ذکرهای این جوانان انسان را به یاد فضا، حال و هوا و حماسه های دفاع مقدس می انداخت.
* دکتر اطلاعات ریز و دقیقی با رعایت اصطلاحات فنی راجع به فناوری به دست آمده توسط جوانان ایرانی بیان نمود. لازمه حضور در فضا دستیابی به پیشرفته ترین علوم جهان است.
* این ماهواره در شبانه روز حدودا 15 بار در مدار بیضوی خود به دور زمین می گردد و فردا پیام تصویری ملت ایران از زبان خادمشان به همه انسانهای آزاده و عدالت طلب جهان ارسال خواهد شد.
* در جمع این 8 یا 9 کشوری که در دنیا به چنین سطحی از دانش رسیده اند، جوانان ایرانی از همه کشورها با هزینه کمتر وبا سرعت بسیار بیشتر مراحل دستیابی به دانش فضایی را طی نموده اند . یک بیستم هزینه کشورهای دیگر!...
* صدا و سیما باید ابعاد فنی، سیاسی، فرهنگی، علمی و از همه مهمتر انسانی این پروژه را برای مردم بیان کند. ابعاد انسانی و اراده فولادینی که در پس چنین موفقیتی است و روحیه اعتماد به نفس و خودباوری که در شرایط تحریم و با کمترین امکانات چنین معجزه ای را ممکن می نماید، باید برای جهانیان بیان شود.
* کشورهای غربی نه می توانند خیلی صریح بگویند که ما با چه سرعتی، چه تکنولوژی پیشرفته ای را بدست آورده ایم. چون بیان آن باعث بهت جهانیان و عزت بیش از پیش ایران اسلامی می شود و نه می توانند نگویند که ما در عرصه های علمی با چه سرعتی به چه سطوحی ازتکنولوژی دست یافته ایم. چون در برابر پیشرفت های ملت ایران نمی توانند عصبانیت خود را پنهان کنند...
* از این مرحله به بعد ارتقا کار است. بایست ارتفاع پرتاب از 250 کیلومتر به 750 کیلومتر و در نهایت به 1000 کیلومتر برسد. میزان وزن قابل حمل و موتورها و ایستگاههای فضایی و... همه بایست ارتقا پیدا کند. من زمانبندی نمی گویم چون اطمینان دارم این جوانان خیلی زودتر از زمانبندی مد نظر به آن دست خواهند یافت. من به بچه ها گفتم خودتان را آماده کنید این ماهواره مصباح را که خودمان ساخته ایم و چند سالی است که کشورهای دیگر برای پرتاب آن ناز می کنند، باید چند وقت دیگر به دستان توانمند خودتان به فضا فرستاده شود.
* از همه اندیشمندان و جوانان ایران زمین، از آقای سلیمانی، آقای نجار و ... تشکر می کنم و دستشان را می بوسم.
* وقتی صحبت ها تمام شد ساعت حدودا حوالی 30/11 شب بود. رئيسجمهور رو به خبرنگارها کرد و گفت خسته نباشید. ان شاءالله چند وقت دیگر برای پرتاب ماهواره مصباح بایست خودتان بیایید در همین جا و برنامه اش را ضبط کنید . بعد با خنده و به شوخی گفت چند وقت دیگر یک ماهواره در ارتفاع 3000 کیلومتری می فرستیم که باهاش بتوانید 2000 کانال تلویزیونی راه بیاندازید و برنامه پخش کنید.
برداشت آخر: یک چشم زدن غافل از آن یار نباشیم ...
وزير دفاع خیلی خوشحال بود. اگر دیدار مردمی بود و کمی دور دکتر شلوغ بود، حتما او هم قاطی مردم می پرید و یک ماچ جانانه از دکتر می کرد. شب از نیمه گذشته بود وخبرنگارها رفته بودند. سردار نجار با حالات خاصی به دکتر گفت آقای دکتر یک مطلبی را بچه ها تاکید کردند، به شما بگویم.
بچه ها گفتند به دکتر بگویید اگر اعتمادی که شما به ما کردی و پیگیریها و دلسوزیهای مداوم شما نبود، ما حالا حالاها در ابتدای کار بودیم . ما همه این موفقیت ها را مدیون شما هستیم.
خنده از لبان دکتر محو شد. ایستاد و رو به آقای نجار کرد و گفت: آقای نجار اشتباه نکن. هر فیض و خیری که در این عالم به کائنات و هستی می رسد از ناحیه امام است وامام زمان...
به دکتر نگاه می کردم و به رسالتی که شبانه روز خود را وقف آن نموده، می اندیشیدم . رسالت و عشقی که باعث شده او شبانه روز در شادی و غم بکوشد ...

