نگاهي به سفرهاي استاني رئيس جمهور مكتبي
به مناسبت اولين سالگرد آغاز به كار دولت كار و مجاهدت

زماني که قرار شد رئيس جمهور به خراسان جنوبي به عنوان اولين سفر استاني هيأت دولت سفر کند، تصور نميکردم که وعده دکتر احمدينژاد براي بردن دولت در جاي جايي کشور به اين زودي عملي شود. سفرهاي استاني دولت نهم، خيلي زود جاي خود را در بين تودههاي مردم باز کرد.
شور و اشتياق مثال زدني مردم در استانهاي مختلف که تا لحظه نگارش اين مطلب عددش به 14 رسيده است، حيرت انگيزاست. همان کساني که چنين اشتياق خالصانه را به جز در دوران شهيدرجايي ديگر سراغ نداشتند.
در اولين سفرها وقتي به همراه ساير خبرنگاران در بين مردم حاضر ميشدم، صحنههاي جالبي همواره برايم جلب توجه ميکرد. وقتي چند تن از وزرا بدون هيچ تشريفاتي و به صورت عادي در بين مردم حاضر ميشدند، مردم آنها را نميشناختند، وقتي تصورش را هم نميکردند که اينان وزراي دولتند اما آنها نيز مثل رئيس جمهور بدون هيچ تشريفاتي آمده بودند تا مشکلات مردم را از نزديک ببينند و در همان جا در موردش تصميم بگيرند.
عليرغم آنکه خيليها که هنوز هم چشم ديدن يک دولت مردمي بدون رانت را ندارند، هنوز انگ هزينه دار بودن اين سفرها را به رئيس جمهور و دولت ميزنند، اما بزرگترين دستاورد سفرهاي استاني دکتر احمدينژاد، شکستن مرزهاي واهي بين مردم و مسئولان است.
خود رئيس جمهور نيز همواره تأکيد ميکند که نبايد تصميمات در پشت دربهاي بسته و فقط در مرکز کشور آغاز شود که شکستن تابوي برخي تصميمات بيمبناي دولتهاي پيشين که فقط در تهران به گزارشهاي ارسالي از شهرها بسنده ميکردند در اين سفرها شکسته شد.
اکنون ديگر به جاي آنکه مردم کيلومترها راه را بپيمايند تا خود را به تهران رسانده و با مسئولان سخن بگويند، اين دولت است که به جاي جاي کشور ميرود تا مرز بين مردم و مسئولان شکسته شده و عاليترين مسئول اجرايي کشور به همراه ساير همسنگرانش مستقيماً گوش شنوا و چشم بيناي مردم باشند؛ خصوصاً مستضعفان بيپناه. يکي ديگر از مزايا و نقاط عطف اساسي سفرهاي استاني، تشکيل جلسات هيأت دولت با حضور قريب به اتفاق وزرا و معاونين رئيس جمهور و البته مسئولان محلي در مراکز استانهاست.
نکته مهم تشکيل اين جلسات اين جاست که هيچ يک از مردم يا مسئولان استانها هيچ گاه به خواب هم نميديدند که همه مسئولان اجرايي کشور در شهر آنان دور هم جمع شوند تا در يک جلسه اختصاصي که گاهي مدت آن به بيش از 5 ساعت نيز ميرسد، مشکلات گوناگون استان و راهکارهاي رفع آن را بررسي و تصميمات لازم را اتخاذ نمايند. مردم نيز ديگر پس از اين سفرها، اين نقطه عطف را به خوبي درک کردهاند و به گونهاي ديدني در سخنرانيهاي مردمي رئيس جمهور مطالبات خود را بر روي پلاکاردهايي نوشته و در معرض ديد رئيس جمهور قرار ميدهند.
البته اكثر اين مطالبات پيش از انجام يک سفر استاني در کميتههاي مربوطه و هيأتهايي که اکثراً به صورت ناشناس وارد استان ميشوند شناسايي شده است ولي گاهي پيش ميآيد که مطالباتي از طريق همين پلاکاردهاي مردمي، رئيس جمهور را متوجه خود ميکند که در اين صورت دکتر احمدينژاد در پشت تريبون، جزئيات آن مطالبه را از مردم ميپرسد و يا از مسئولان ميخواهد که در آن رابطه به او توضيح دهند.
علاوه بر آنکه بردن دولت در بين مردم به واسطه سفرهاي استاني و تشکيل جلسه هيأت دولت در مراکز استانها خود از ابتکارات ماندگار دکتر احمدينژاد محسوب ميشود، خود سفرهاي استاني نيز ابتکاراتي را در خود جاي داد که حتي براي خبرنگاراني که از ابتدا با ديدي منفي به اين سفرها مينگريستند، اثرگذار بود.
يکي از خبرنگاراني که سابقه سفر با آقايان خاتمي و هاشمي را نيز داشت يک بار با اين سؤال دکتر الهام در هواپيما مواجه شد که ديد تو نسبت به اين سفرها چقدر تغيير کرده است. آن خبرنگار برخلاف آن چيزي که تصور ميشد، پاسخ داد که حالا ميفهمم معني دولت مردمي چيست.
بله، در سفرهاي استاني هيچ کدام از مردم نااميد از صحبت رودررو با رئيس جمهور نيستند و به گونه اي ميتوان گفت که يقين دارند اگر به محل ديدار بروند، ميتوانند حرف شان را به گوش منتخبشان برسانند. البته خيليها روش ديگري را ترجيح ميدهند. نامههاي مردمي از نقاط جذاب سفرهاي استاني دولت نهم است. از کودکان دبستاني گرفته تا کهنسالاني که حتي توان نوشتن را ندارند، به دولت نامه مينويسند. طبق برآوردهاي انجام شده، تاکنون تعداد نامه هايي که در طول نزديک به يک سال گذشته به دکتر احمدينژاد نوشته شده، بيش از نامه هايي است که مردم در طول 8سال گذشته به خاتمي نوشته بودند و اين آمار حرفهاي فراواني را در خود دارد.
اما اگر از ديد خبرنگاران و کساني که دقيق تر به مسائل مينگرند، به اين سفرها نگاه کنيم، تفاوت سفرهاي احمدينژاد با رؤساي جمهور 16 سال گذشته، زمين تا آسمان است.
حذف تشريفات زائد، دستور عدم نصب پارچه نوشتههاي خيرمقدم، استفاده از حداقل وسائل نقليه ممکن براي تردد وزرا و همراهان رئيس جمهور و عدم توجه رئيس جمهور و وزرا به گزارشها و تملق گوييهاي کليشهاي و زائد از جمله موارد برجسته اين سفرهاست.
يادم ميآيد در يکي از اين سفرها با خبرنگاران در يک مينيبوس در حال عزيمت به يکي از شهرها بوديم که يک پژو، مينيبوس ما را متوقف کرد. وقتي درب ماشين ما باز شد، دکتر الهام، رئيس دفتر و هاشمي ثمره، مشاور ارشد رئيس جمهور به همراه محافظين شان وارد مينيبوس ما شدند. وقتي جريان را از همراهان جويا شديم گفتند که دکتر الهام وقتي مينيبوس ما را ديده، پرسيده که آيا اين اتومبيل جاي خالي دارد يا نه که وقتي مطمئن شد که ميتواند با اين مينيبوس نيز مسير را بپيمايد، به راننده پژو دستور بازگشت داد تا با کمترين وسيله نقليه راه پيموده شود. البته از اين مثالها فراوان است که بايد در مطالب ديگر به صورت اختصاصي فقط به اين مسائل پرداخت.
وضعيت استراحت و خواب رئيس جمهور و وزرا در طول سفرهاي استاني و يا حتي در خود تهران نيز حکايتهاي شنيدني دارد. در يکي از سفرها، دو وزير بر روي يک مبل در راهروي استانداري خوابيده بودند و حتي شنيديم که خود رئيس جمهور نيز وضعيتي مشابه داشته است. البته نه اينکه بخواهيم از ارزش مهمان نوازي استانها بکاهيم، اما اين خود رئيس جمهور است که ميخواهد مانند مردم بماند نه برتر از آنها.
در همين راستا، به خاطر دارم که در سفر استان گلستان وقتي رئيس جمهور با ساير همراهان بر سر سفره ناهار نشست، از خوردن ماهي سرخ شدهاي که براي ناهار در نظر گرفته شده بود امتناع کرد و گفت فکر ميکنم اين غذا بر سر سفره هر ايراني نباشد. دکتر آن چيزي را که بداند مردم از آن ندارند. براي خود نميخواهد.
اما با اين اوصاف نبايد تصور کرد که او همانند سادگياش، سادهانديش نيز هست. چون او رئيس جمهوري است که کلاه سرش نميرود. حواسش به همه جا هست و تا حتي يک نامه در دست يک استقبال کننده باقي مانده باشد، صحنه ديدار با مردم را ترک نميکند.
از ويژگيهاي بارز او که در سفرها بسيار نمود مييابد، غيرقابل پيشبيني بودنش است. اکنون ديگر در کشور، هيچ کس نميتواند به خود اطمينان دهد که از تيررس نظارت احمدينژاد در امان است، چون او هر لحظه ممکن است دست به کاري بزند يا در جايي حاضر شود که براي هيچ کس قابل پيشبيني نيست. حضور سرزده رئيس جمهور در دلوار، بازديدهاي سرزده از منازل شهدا و حضور بيمقدمه در ادارات و سازمانهاي مختلف در تهران و شهرستانها از مثالهاي بارز اين مورد است.
او علاوه بر آنکه اين خصوصيات را همواره در خود پرورش ميدهد، تلاش ميکند تا اين خصلتهاي عالي را در اطرافيان و البته همراهانش نيز دروني کند.
اما نبايد از حق گذشت که اين کاري بس دشوار است و شايد تاکنون ناتمام مانده باشد. لزوم توجه به رويکرد مديران مياني و استاني از جمله مواردي است که گاهاً در برخي نقاط اعتراض مردم را برانگيخته است ولي مردم از اين مطمئنند که اگر اين مشکلات را به گوش منتخبشان برسانند، او هرگز مجال تبعيض و بيعدالتي مسئولان نسبت به مردم را نميدهد.
بارها اين جمله را از رئيس جمهور شنيده ام که در سخنراني هايش خطاب به مردم ميگويد: «هر جا نشاني از تبعيض و بيعدالتي ديديد، آنچنان فرياد بزنيد که صدايتان به گوش احمدينژاد يعني خادمتان برسد.»
و اينگونه، مطالبه گري مردم از مسئولان و نظارت دقيق مردم بر متوليان امور، در دولت احمدي نژآد کم کم در حال نهادينه شدن است. کاري که سالها نميشد با صرف مبالغ هنگفت، توسط احزاب انجام شود. اما نه تنها اين کار صورت نگرفت بلکه بيت المال مسلمين به حلقوم کساني رفت که جز به منافع خودنميانديشيدند.
و حالا اين کار با کمترين هزينه و با همت يک رئيس جمهور مکتبي در حال نهادينه شدن است.
خستگي ناپذيري احمدينژاد هم از آن خصلتهايي است که سايرين را از پاي درآورده! وقتي سفرهاي استاني به اوج خود ميرسد، از خبرنگاران گرفته تا ساير همراهان ديگر کم ميآورند تا جايي که حتي محافظين نيز شکوه ميکنند! اما احمدينژاد خستگي نميشناسد. يک بار از پزشک همراه گروه پرسيدم که آيا اين فعاليت بيش از حد، او را خسته نميکند؟ آقاي دکتر پاسخ داد: احمدينژاد همه ما را خسته کرده و خستگي ناپذيري او از نظر پزشکي براي ما نيز شگفت آور است.
احمدينژاد ملاحظات امنيتي را نيز زياد جدي نميگيرد. اگر ملاحظات امنيتي بخواهد مانع رابطه او با مردم شود به آن وقعي نمينهد. اتفاقاً اين سؤالي بود که من در اولين کنفرانس خبري از او پرسيدم که تا چه حد به اين ملاحظات پايبند هستيد و او پاسخ داده بود که تا حدي به موارد امنيتي پايبندم که به رابطه من و مردم آسيب نرساند و اينگونه نيز شد.
محافظين هم نزد او کم آوردهاند. در همين آخرين سفر وقتي يکي از سخنرانيهاي احمدينژاد پايان يافت و از پلههاي پشت جايگاه قصد سوار شدن به اتومبيلش را داشت، يک نفر از مردم عادي خواست به همراه دوربينش به او نزديک شود که محافظين مانعش شدند اما به محض اينکه احمدينژاد متوجه اين صحنه شد، علاوه بر آنکه آن جوان را نزد خود فراخواند، بلکه دوربين عکاسي او را نيز به يکي از محافظين داد تا از او و آن جوان عکس يادگاري بگيرد...
همه خبرنگاران هم با اين رئيس جمهور عجيب راحتند. يادم نميآيد مسأله يا مشکلي پيش آمده باشد و نتوانسته باشم آن را به شخص رئيس جمهور يا يکي از همراهان نزديکش منتقل کنيم و از اين جهت نيز سفرهاي استاني تبديل به موقعيتي شده که حتي هر مخالفي را نيز شيفته احمدينژاد ميکند. من او را مصداق بارز «اشداء علي الکفار رحماء بينهم» نيز ميدانم چون عليرغم همه مهربانيهايش با مردم، با متخلفين و البته دشمنان مردم به شدت جدي و محکم است و بيهيچ لرزشي، حرف ملت را خطاب به آنها فرياد ميکند چه متخلفين داخلي و چه دشمنان خارجي.
او ميگويد اگر کسي نخواهد منش عدالت محوري و مردم خواهي دولت را در پيش بگيرد، جايش در اين دولت نيست و اگر محکم با او برخورد نشود خودم در کمترين زمان ممکن او را عزل ميکنم و در مورد دشمنان خارجي نيز وضعيت احمدينژاد براي همگان روشن است.
البته نبايد گمان کنيد که دشمنان اين رويکرد رئيس جمهور مکتبي و کساني که از عدالتخواهي او متضرر ميشوند، بيکار مينشينند. چون هرگز اينگونه نيست بلکه در طول سفرهاي استاني، بارها از طرق مختلف همچون ترور يکي از همراهان، القاء درگيري قوميتها با سفر رئيس جمهور، چاپ مطالب تنش زا و اختلاف افکن در برخي نشريات محلي يا سراسري و القاء يأس به مردم، کوشيدهاند تا حرکت بيوقفه و مثبت دولت نهم و در رأس آن، رئيس جمهور خستگي ناپذير را دچار وقفه کنند ولي تاکنون هيچ يک از اينها نتوانسته احمدينژاد را از حرکتش باز دارد. چون او تنها به هدفش يعني عدالتخواهي، مهرورزي و خدمت به بندگان خداميانديشد و در اين مسير، هيچ ترديدي به خود راه نميدهد. بلکه عليرغم همه مشکلات همچنان ميگويد: «مي شود و ميتوانيم»
* این مطلب رو تیرماه امسال به سفارش دوست عزیزم حسن روزی طلب برای یک ویژه نامه نوشتم که به سردبیری او در این ویژه نامه منتشر شد. حسن یک وبلاگ خفن داره که حتما ببینید.
حدود ساعت ۱۰ شب بود كه به سوريه رسيدم. واقعا هيچ چيز هماهنگ نشده بود چون وقت نداشتيم و من هم به خبرگزاري گفتم كه فقط بايد زود خودمون را به آنجا برسانيم و بعد هر چيزي كه نياز داشتيم هماهنگ كنيم.
بعد از اين كه با هر دردسري خودم رو به سفارت ايران رسوندم، كاردار سفارت رو كه منو از قبل مي شناخت اونجا پيدا نكردم به همين خاطر از بچه هاي سفارت خواستم كه سيد الحسيني خبرنگار واحد مركزي خبر توي دمشق رو برام پيدا كنن. اون هم از قبل من رو ميشناخت و اتفاقا اون شب خانوادش رو هم به تهران فرستاده بود و خونه خالي داشت.
صبح فردا بعد از استفاده از تجربياتش در مورد شرايط منطقه، با يك ماشين كرايه اي منو راهي بيروت كرد. هنوز همه جاده ها نخورده بود و ماشين ها هم كم و بيش تردد مي كردند اما ماشين هاي زيادي رو بين راه ميديدم كه با موشك هاي اسرائيلي منهدم شده بود.

خصوصا كاميون هايي كه حامل مواد غذايي يا اقلام كمكي براي مردم لبنان بودند، تعداد قابل توجهي از ماشين هاي منهدم شده رو تشكيل مي دادن.
راننده از همون اول از ايراني بودن من مطمئن شده بود و تريپ ما هم كه تو مايه حزب اللهي ها بود؛ شروع كرد به عرض ارادت به امام و آقا . من هم كم نياوردم و گفتم كه ايراني ها خيلي سيد حسن نصرالله رو دوست دارن.
توي راه اشتياق من به عكس گرفتن از صحنه هاي جنگ تو جاده كه راننده رو مجبور به متوقف كردن ماشين مي كرد، توجه اين عرب شيعه رو به خودش جلب مي كرد.
به هر حال به بيروت رسيدم. هيچ كس رو نميشناختم و باز هم بهترين جا توي كشور غريب سفارتمونه. با رسيدن به سفارت گفتم كه ميخام آقاي دهقان رو ببينم. دهقان كاردار و نفر دوم سفارت ايران توي بيروته.
مرداد ۸۴ يعني درست يك سال قبل باهاش آشنا شده بودم؛ زماني كه با يه سري از دانشجوها براي يك كار تبليغاتي در مورد چهار ديپلمات به لبنان رفتيم. باهاش صحبت كرده بودم و وقتي ازم ايميل خواسته بود، ايميل وبلاگ آن چهار نفر رو بهش دادم. بهم گفت كه وبلاگ رو مي بينه و مطالبشو دنبال مي كنه. از همونجا باهاش آشنا شدم.
اين بار شرايط فرق مي كرد. سفارت شرايط عادي نداشت و مدام صداي انفجار شنيده ميشد. من كه تازه چند ساعت بود كه به بيروت رسيده بودم به اين صداها عادت نداشتم و احساس مي كردم تا چند دقيقه ديگه حتي سفارت رو هم ميزنن. البته احتمال هدف قرار گرفتن سفارت ايران كم نبود چون از يك طرف نزديك ضاحيه(حومه جنوبي بيروت) بود كه هر روز بمباران مي شد و از طرف ديگه اسرائيل مي گفت كه سيد حسن نصرالله به سفارت ايران رفته و با اين بهونه به نظر مي رسيد به دنبال اينه كه سفارت رو بزنه.
در هر حال دهقان منو با "ابراهيم حرشي" آشنا كرد. حرشي، مسئول مطبوعاتي يا به قول خودشون "مدير مكتب اعلامي " سفارت ايران بود. اون رو براي اولين بار بود كه ميديدم ولي چهرش خيلي آشنا بود. يكم كه فكر كردم يادم اومد؛ پارسال العربيه يك مستند در مورد پيگيري سرنوشت چهار ديپلمات ربوده شده ايراني در لبنان ساخته بود كه ما هم به خاطر پيگيري اين جريان، اين مستند رو ضبط كرده بوديم و چند بار ديده بودم. ابراهيم حرشي توي اون مستند يكي از كساني بود كه به عنوان فعال مطبوعاتي مورد مصاحبه العربيه قرار گرفته بود.

حامد و ابراهيم حرشي
اين رو به ابراهيم حرشي گفتم كه توي اون مستند ديدمش. خيلي خوشش اومد و براش جالب بود كه چهرش به ياد يكي كه توي ايران زندگي مي كنه مونده. شايد هم فكر مي كرد كه خيلي معروفه. در هر حال آدم خوبي بود.
قبل از رفتن به لبنان خانوم افخم مسئول مطبوعاتي وزارت خارجه بهم قول داده بود كه سفارت يه جايي رو براي اسكان در اختيارم قرار بده. همينطور شد. من رو توي مهمونسراي سفارت ساكن كردن؛ همونجايي كه ظاهرا بعضي خبرنگارا و مستند سازاي ايراني هم مستقر شده بودند ولي تا آخرين روزي كه اونجا رو ترك كردم هيچ كدومشون رو نديدم.
خيلي احساس غريبي مي كردم. قرار بود با يك عكاس اعزام بشيم اما عكاس يك ساعت قبل از حركت از تهران انقدر در مورد امكانات و هماهنگي ها غر زد كه خبرگزاري از اعزامش منصرف شد و منو تنهايي با يك دوربين كوچيك ديجيتال راهي لبنان كرد. هم بايد خبر مي فرستادم، هم عكس مي گرفتم اما نمي دونستم از كجا بايد شروع كنم.
نكته مهم اين بود كه اولا در اسرع وقت بايد شرايط و سرنخ هاي ارتباطي و خبري رو ميشناختم و دوم اين كه بايد خرجم رو به حداقل مي رسوندم چون شرايط قابل پيش بيني نبود و ممكن بود پول كم بيارم. به همين خاطر دنبال دفتر العالم، واحد مركزي خبر و ايرنا گشتم.
العالم و ايرنا كمك خاصي نتونستن بهم بكنن.علي رغم اين كه ايرنائيه رو از تهران هماهنگ كرده بودن اما حسابي از شرايط جنگي ترسيده بود. يارو از از بقاياي دوم خرداديا بود كه توي دفتر ايرنا توي بيروت جاخوش كرده بود اما فكر نمي كرد كه به چنين روزي بيفته. خودم هم ترجيح دادم كه از اون هيچ كمكي نخام. به همين دليل سراغ دفتر صدا و سيما توي بيروت رفتم. با شكوري و قيومي از قبل رفيق بودم و خدا خدا مي كردم كه يكيشونو پيدا كنم تا براي شناختن محيط و استفاده از خدماتي كه مورد نيازم بود كمكم كنن. شكوري رو توي دفتر ديدم. اما قبلش سراغ آقاي خوشدل، مسئول دفتر صدا و سيما در بيروت رفتم.

سمت راست (محمد علي قيومي-شبكه خبر)/ سمت چپ (شكوري-واحد مركزي خبر)
گفتم من طالبي هستم. گفت : حامد طالبي ؟ با اشتياق گفتم بله. ازم استقبال كرد. فهميدم كه حسين رنجبران كار خودشو كرده. حسين خبرنگار واحد مركزي خبره كه وقتي ميخاستم برم لبنان خيلي برام نگران بود و به خوشدل زنگ زده بود و گفته بود كه اگه من پيششون رفتم كمكم كنن. (وقتي برگشتم از حسين خيلي تشكر كردم.خدا خيرش بده)
خيلي زود با هم نزديك شديم. آقاي خوشدل از برو بچ جبهه اي بود كه بعدا فهميدم آزاده هم هست. بهش گفتم كه من اينجا هيچ كس رو نميشناسم، مترجم ندارم، ماشين ندارم و و و
شكوري هم كنارم نشسته بود. بهشون گفتم من نميخام مزاحم كار شما باشم اما ميخام از تمام ظرفيت هاي خالي دفتر و امكانتتون استفاده كنم. مثلا اگه ماشيني به جايي ميره و جاي خالي داره من هم برم. اگه اينترنتتون توي ساعاتي از روز يا شب مورد استفاده نيست، من استفاده كنم و از اين جور چيزها. خوشدل با روي گشاده موافقت كرد اما هنوز خيالم راحت نبود. چون نمي دونستم چكار بايد بكنم و از كجا بايد شروع كنم. وقتم محدود بود و بايد هر چه زودتر ارسال خبر از لبنان رو آغاز مي كردم.
عملا ارسال خبرهاي لحظه اي از مناطق عمليات براي من امكان پذير نبود چون ساير رسانه ها مثل الجزيره اين كار رو با استفاده از رابط هاي خبري فراوون و پول زياد انجام ميدادن. پس بهتر ديدم كه همه چيز رو ببينم و گزارش بنويسم.
به ابراهيم حرشي- همون مطبوعاتي سفارت كه فارسي رو خيلي سخت صحبت مي كرد- هم گفتم كه فعالين سياسي لبنان از گروه هاي مختلف رو هماهنگ كنه تا باهاشون مصاحبه كنم.
ادامه دارد ...
دو سه روز آخر هفته، اگر خدا قبول کند به اعتکاف در شهرستان می روم و انشاءالله بعد از برگشتن آپ می کنم.
قصد دارم مجموعه مشاهداتم از سفر ۱۲ روزه به لبنان را طی چند مطلب در وبلاگم منتشر کنم ... فکر کنم خیلی مفید باشه ...
یک گزارش تصویری از محبوبیت حزب الله در سوریه منتشر کردم که ببینید بد نیست ...
دعا بفرمایید ... یا علی
سید حسن نصرالله- سید مقاومت حزب الله- آنچنان ضرباتی را بر آمریکا و اسرائیل متحمل کرده که هیچ کس تصور آن را نمی کرد.

حالا دیگر حتی افرادی که تا کنون موضعی بی طرفانه می گرفتند سعی می کنند به هر نحوی با حمایت از حزب الله مقتدر، بقای خود را در صحنه سیاسی لبنان حفظ کنند.
اینجا هر کسی از هر دین و طایفه ای به سید حسن نصرالله افتخار می کند.
حتی مجروحان .. حتی کودکان ... کودکی را در یک اردوگاه آوارگان بیروت دیدم که شاید بیش از سه سال نداشت اما با دیدن ما مشت هایش را بالا برده و می گفت : "لبیک یا نصرالله"
می دانم باور نمی کنید ... چون اگر به اثر مقاومت و ایمان واقعی یقین داشتیم که الان وضعمان اینگونه نبود !
به هر حال من یک چیز را باور کردم و آن این که به گفته سید حسن نصرالله واقعا " لبنان، لبنان است"
این کشور هیچ مانندی ندارد و فقط مثل خودش است .. با مردمی خاص، عجیب، غیور و غیرقابل پیش بینی ...
چرا از شما پنهان کنم ... اما یکی از معدود جاهایی که می توان در ان شیعه واقعی یافت لبنان است ...
بقیه باشد برای زمانی که برگشتم ... یا علی
اما ظاهرا وضعیت در جنوب چندان خوب نیست. ولی خیال همه مردم راحت است. حزب الله عملیات هایی آنچنان پیچیده انجام می دهند که همه مردم به این عملیات ها افتخار می کنند و خیالشان راحت است که حزب الله مردانه در مقابل دشمن صهیونیستی ایستاده است.
حرف برای گفتن زیاد است اما چندان وقت نیست.
فقط خواستم از این طریق سلامتی خود را به اطلاع دوستان رسانده باشم.
بعضی از اخبار ارسالیم از بیروت را می توانید اینجا بخوانید ...
انشاء الله اگر برگشتم حتما مفصل اتفاقات لبنان را نقل می کنم